رادوینرادوین، تا این لحظه: 14 سال و 4 ماه و 26 روز سن داره

یکی یکدونه مامان

عشق مادری

در مقابل تقدير خداوند مثل كودكى يكساله باش كه وقتى او را به هوا مى اندازى ميخندد چون هرگز فكر نميكند كه تو او را نخواهى گرفت     ...
7 آذر 1391

بدون عنوان

 عشقم  دیروز بعد از ظهر  با فرشته خانم و اقای گیلک و دخترش و دکتر نصوری و خانمش و دخترش و خاله جون و مامی جون رفتیم  خونه دکتر رسا خیلی خوش گذشت بیچاره زن دکتر رسا سرطان  گرفته اول سرطان رحم داشت الان کبد هم گرفته واییییییی خیلی لاغر شده بود کل بدنش زرد شده بود هر یه امپولی که میزنه 3 میلیونه بعد اخرش هم مرگ  خیلی دلم براش سوخت . با بابایی رفتیم تو باغ  عکس گرفتیم برگهای پاییزی خیلی زیبا شده بودن   خیلی خوش گذشت خیلی خندیدیم  ولی شماااااااااااااااااااااااااااااا وای خیلی بد اخلاقی کردی تا الان  اینجوری  بد خلقی نکرده بودی  به همه گفتم رادوین خیلی خوش اخلاقه اصلا غریبی ...
4 آذر 1391

بدون عنوان

این تعطیلات رو ما تو خونه هستیم  اخه بابایی میگه چند روز رو رفتن مسافرت با بچه کوچیک سخته از نظر من که سخت نیست. کاشکی می رفتیم  از امروز دیگه این نذریها شروع میشه تا  4  و 5 روز غذا داریم اخه من خیلی زورم میاد پول این نذری رو بدن به کسی که نداره  مریضه یا پسر دختری که میخوان ازدواج کنن ندارن.  به خدا اینقدر غذا میارن جلو در که ما نمی تونیم بخوریم میریزیم بیرون.    اون موقع که رفتم سونگرافی گفت نی نی پسره  خیلی گریه کردم مثلا دختر دوست داشتم  اما الان دیونه پسر بچه هام خیلی دوسش دارم خیلییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی...
3 آذر 1391

بدون عنوان

 اینقدر شیرین و با مزه شدی که بعضی وقتها هوس میکنم فقط فشارت بدم بعد تو گریه کنی خیلی نازی عزیز مامان اینقدر دندونم رو فشار میدم درد میگره الان دیگه کاملا می شینی وپاهاتو میگیری کشته مرده زیر گلوت هستم خیلی بوی خوبی میده  این چند روز تعطیلی رو دوست دارم برم مسافرت اخه حوصله ام سر میره تو خونه  بابایی میگه بریم اصفهان . ولی من دوست دارم برم شمال کنار دریا  واییییییی خیلی ارامش بخش هست. اصلا  دوست ندارم تو خونه بمونم اگه بابایی دوشنبه رو مرخصی بگیره که دیگه عالی هست     ...
1 آذر 1391

بدون عنوان

 سلام عزیزم امروز اصلا حال و حوصله ندارم دیروز  یه اتفاقی افتاده بود که کلی اعصاب ما بهم ریخت  دعا کن این اتفاقات بد   با خوبی زود تموم بشه  .دیشب اینقدر سرم درد میکرد که نتونستم بخوابم شما هم یه ذره بد خواب شده بودی و نمی خوابیدی  تاصبح بیدار بودم و فکرم مشغول بود ولی باباجون شما رو نگه داشت دستش درد نکنه  خیلی بابایی خوبی خیلی کمک حالم هست خیلی من رو درک میکنه و صبوره.   بیچاره مامی جون چقدر حرص و جوش میخوره خدایا کمکش کن   امشب هم عمه بابا جون از مکه اومده ومارو شام تو هتل دعوت کردن قربونت بشم عزیزم ولی شاید نبردمت . اخه  ممکنه اونجا شلوغ باشه و اذیت بشی تازه خوب شدی میترسم دوباره.....
28 آبان 1391

بدون عنوان

بر تو عزیز ..بر تو مهربان وتو دوست من  که الان داری با ان چشمای قشنگت به این صفحه دوستی نگاه میکنی یک روز قشنگ ..یکروز شاد ..یک روز عالی اغاز شده انهم چه روزی..یک روز شنبه خوب سهم من وتو ازین روز مهربانی وشادی است  پس بلند شوبریم سهم خودمون را از زندگی بگیریم.. جواب سلام ؟   ...
27 آبان 1391